» امروز
» پند امروز :
پسرک اینترنتی*رویـــای خیـــس |
|

باز به بارون سیگار آخر رو خاموش میکنی تلوتلو میخوری گرمی لمسی چشمهات رو به زور باز نگه میداری خودت رو تو گرمای آغوشش غرق میکنی و رهازیر گوشش زمزه میکنی میترسم چشمهاش و باز میکنه پیشونیتو میبوسه در آغوش میکشدت
زیر بارون مست و تنها و خیس بودی حالا مست وباتو و...خوابت میبره....
یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجابین آدمهایی , که همه سرد و
غریبند باتوتک و تنها به تو می اندیشدو کمیو پر از عاطفه و عشق و امیدبه شب معجزه و آبی فردا برسی!
روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود می زیستند.
تا اینکه یک روز...
دانایی به همه گفت: "هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید."
تمام
احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خانه هایشان بیرون آوردند و
تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند.
همه
چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدری خراب شد که همه بسرعت سوار
قایقها شدند و پاروزنان جزیره را ترک کردند. در این میان عشق هم سوار بر
قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی
به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او
سوار بر قایقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانها و
«وحشت» زندانی شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای عشق نماند.
قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند.
جزیره لحظه به لحظه بیشتر
زیر آب می رفت و «عشق» تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا
«ترس» جزیره را ترک کرده بود اما نیاز به کمک داشت. فریاد زد و از همه
احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکی قایق دوستش
«ثروتمندی» را دید و گفت: "«ثروتمندی» عزیز به من کمک کن."
«ثروتمندی» گفت: "متاسفم، قایقم پر از پول و شمش طلاست و جایی برای تو نیست."
«عشق» رو به سوی «غرور» کرد و گفت: "مرا نجات می دهی؟"
«غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی."
«عشق» رو به سوی غم کرد و گفت: "ای دوست عزیز مرا نجات بده."
اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتیاج به کمک دارم."
در این بین «خوشگذرانی» و «بیکاری» از کنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست!
از دور «شهوت» را دید و به او گفت: "آیا به من کمک می کنی؟"
«شهوت
پاسخ داد: "البته که نه! ..... سالها منتظر این لحظه بودم که تو
بمیری!...یادت هست همیشه مرا تحقیر می کردی؟ همه می گفتند تو از من برتری!
از مرگت خوشحال خواهم شد!"
«عشق که نمی توانست «نا امید» باشد رو به سوی خداوند کرد و گفت: "خدایا مرا نجات بده."
ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد."
عشق بقدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد.
پس
از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قایق «دانایی» یافت. آفتاب در آسمان
پدیدار می شد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب
بیرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.
«عشق برخاست. به «دانایی» سلام کرد و از او تشکر نمود.
«دانایی»
پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات تو
بیایم.«شجاعت» هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی
پیدا کند.تعجب می کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به نجات «وحشت» و حیوانات
رفتی؟ همیشه می دانستم در تو نیرویی هست که در هیچکدام از ما نیست. تو
لایق فرماندهی همه احساسها هستی.
«عشق» تشکر کرد و گفت: "باید بقیه را هم پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم که چه کسی مرا نجات داد؟"
«دانایی» گفت: "او زمان بود."
«عشق» با تعجب گفت: "«زمان»؟"
«دانایی» لبخندی زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون این فقط «زمان» است که می تواند بزرگی و ارزش «عشق» را درک کند."
همه مون جمله ي (خدا هميشه پيش ماست) رو شنيديم
همه مون شنيديم كه خدا بنده هاشو دوست داره
همه مون شنيديم كه خدا رحيمه،رحمانه و....
بيشتر اين چيزا هم واسه خيلي از ما ها اثبات شده ولي بعضي وقتا اين سوال واسم پيش مياد كه اگه خدا اين همه مهربونه،پس چرا بعضي از بنده هاش با بدبختي دارن زندگي ميكنن؟؟يعني خدا اونا رو دوست نداره؟؟يعني اونا بنده هاي خدا نيستن؟حتما بعضي هاتون ميخواين بگين كه اونا بنده هاي خوبي نيستن،چند نفر رو ميخواين مثال بزنم كه حتي نماز هاي يوميه شون رو بلد نيستن ولي پولشون از پارو بالا ميره (جان من شعارهاي هميشگي رو شما ديگه نگين كه نميدونم به ظاهر نگا نكن و از اين حرفا)
من كه تو حكمتش موندم،يعني خدا پيش ما هم هست؟
يعني ما رو هم دوست داره؟
يعني.............
نميدونم شايد تقدير بعضي ها هم اين جورياست
شايد تقدير ما هم اينه كه هميشه در حال امتحان دادن باشيم،ولي به خودت قسم از بس امتحان پس دادم مغزم ديگه هنگ كرده،ديگه نميكشه .
خيلي ها بهت ميگن خدا
خيلي ها ميگن بالاسري
خيلي ها ميگن الله
و خيلي چيزاي ديگه
ولي من بهت ميگم دوست قديمي
درسته كه من دوست بدي شدم ولي تو كه هميشه خوب ميموني،اگه وقت كردي پيش منم بيا،خيلي وقته گمت كردم،كجايي؟
پ.ن:فك نكنيد دارم كفر ميگما،اينا همه درد و دل من با دوستم بود
پ.ن:مرسي به خاطر دل داري هاي دفعه قبلتون
پ.ن:اگه خيلي چرت وپرت گفتم بهم حق بديد چون از ديروز عصر كه تو خونه حرفم شده تا الان هيچي نخوردم،دارم ميميرم از گشنگي
دلم ميخواد داد بزنم و همه درد هامو بگم ولي نميشه٬
دلم ميخواد گريه كنم
دلم ميخواد گريه كنم و خودمو خالي كنم ولي نميشه٬
دلم ميخواد بخندم٬
ولي نه اصلا دلم نميخوادبخندم
يعني دلم نميتونه كه بخواد
يعني ديگه نميتونم الكي بخندم٬ انگار قانونش اينه كه هميشه بايد خنده رو اين لباي بي رنگم باشه٬هميشه بايد بخندي و بقيه رو بخندوني نميدونم شايد تقصير خودمه انقد خنده تقلبي رو اين لبام بوده كه همه ازم انتظار دارن هميشه بخندم.
ديگه نميدونن كه بابا منم دلم مي گيره٬منم بعضي وقتا ناراحت ميشم٬منم ميتونم مشكل داشته باشم٬ منم...........
ولي تا ميام بگم كه چرا حالم بده يهو لال ميشم مشكليه كه هميشه داشتم هيچ وقت نتونستم حرفم رو كامل بزنم هيچ وقت نتونستم اون چيزي كه تو دلمه رو به كسي بگم هيچ وقت نتونستم.
هميشه تو حرف زدن كم آوردم هميشه حرف بقيه رو كامل گوش كردم ولي خودم نتونستم حرفم رو تا آخر بزنم٬هيچكس هم پيدا نشد كه منو بفهمه.
بازم دم شما رفقاي وبلاگي گرم كه حداقل به حرفام گوش ميكنيد بعضي وقتا دلم ميخواد دنياي واقعي مون هم مث اين دنياي مجازي باشه تو اين دنياي مجازي با اينكه هيچكس رو نميشناسي ولي ميشه به همه خيلي راحت اعتماد كرد ميشه به همه گفت دوست ميشه با همه درد و دل كرد ولي تو دنياي واقعي........
باز جاي شكرش باقيه اين دنياي مجازي و شماها رو پيدا كردم.
پ.ن:من تو همين صفحه مجازي با صداي بلند گريه ميكنم و داد ميزنم و ميگم:من نميخوام باشم
پ.ن:خدايا چرا بعضي از آدمات اينجورين!؟
هزار بار ازت متنفرم دختر ارباب!
روزهایی که من مجبورم ماشیناتونو بشورم و تو با این که در این مکان کاری نداری اما میای
اونجا بیشتر ازت متنفر می شم!
وقتی دخترای فامیلیتون میان تو باغ و اون همه جارو ول می کنین و مخصوصا میان دم اتاق که منو
به دخترای دیگه نشون بدی بیشتر ازت متنفر می شم٬!
هر وقت من و بابام و با هم می بینی و زود دروغکی به بابام می گی که مادرت گفته ماشینارو
بیشوره بیشتر ازت متنفر می شم!
وقتی خیلی کارهای زشت دیگه می کنی که منو تحقیر کنی بازم بیشتر ازت متنفر می شم!
خیلی دلم می خاد بدونم چرا هر دفعه که به من نزدیک می شی کاری می کنی که بیشتر ازت
متنفر بشم؟! چه لذتی می بری ؟! تنفر چه لذتی داره؟!
نمی دونم یه پسر فقیر چی میتونه به یه دختره ارباب بگه!
من یه پسر فقیر ! همیشه یه پسر فقیر بودم ! اما هیچوقت نخواستم که یه پسر فقیر باشم!
تو خودتی! اگرم دختر ارباب باشی بازم عالیه٬! چه خودت باشی چه دختر ارباب ! هر دو عالی ان
اما من خودم نیستم! پسری پدری فقیرم! ولی تو باید بیدونی که من خودمم!
مگه تو می دونیستی متولد می شی و می شی دختر ارباب؟!
این شانس تو بوده! منم یه روز متولد شدم و شدم پسر یه مرد فقیر ! اینم شانس من بوده!
این قالب هیچ کدوم قالب ما نیست! اگر دختر اربابی رو از تو بگیرن و فقیر بودن و از من آون
موقع معلوم می شه که هر کدوم چی هستیم ! اون موقع تو خودتی منم خودم !
اون موقع هست که روم می شه بهت بگم دوستت دارم.........
آخرين مطالب ارسالي