دلم می خواست : دنيـا رنگ ديگر بود
خــدا ، با بنده هايش مهـربان تر بود
ازين بيچــاره مردم ياد می فـرمود !
دلم می خواست زنجيـری گران ،
از بارگاه خويش می آويخت
كه مظلومان ، خـدا را پاي آن زنجيـر
ز درد خويشتن آگاه می كردند .
چه شيرين است : وقتی بی گناهی داد خود را
از خــداي خويش مي گيرد .
چه شيرين است ، اما من ،
دلم می خواست : اهل زور و زر ، ناگاه !
ز هر سـو راه مردم را نمی بستنـد و
زنجيـر خــدا را بر نمی چيـدند !
دلم می خواست : دنيـا خانه مهـر و محبت بود
دلم می خواست : مردم ، در همه احوال با هم آشتی بودند .
طمع در مال يكديگر نمی كردند .
كمـر بر قتل يكديگر نمی بستـند
مــراد خويش را در نامرادی های يكديگر نمی جستنـد ،
ازين خون ريختن ها ، فتنه ها ، پرهيز می كردند،
چو كفتاران خون آشام ، كمتر چنگ و دندان تيـز می كردند !
چه شيرين است وقتی سينـه ها از مهـر آكنده است
چه شيـرين است وقتی ، آفتاب دوستی ،
در آسمـان دهـر تابنـده است .
چه شيرين است وقتی ، زندگی خالی ز نيـرنگ است





|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 |
نوشته شده توسط مجید 
