صبح آفتاب نزده ، قاصدک را بیدار میکنم میخواهد برایت مژده بیاورد...

نگران نباش تا غروب مژدگانی اش را زمین میدهد...

فقط لعنتی این تیغ را نمیدانم کجا گذاشته ام...

نه...اصلا شاید قرص بهتر باشد شاید هم چاقو

نمیدانم این یکی را تو انتخاب کن ؟!

هر کدام که دیرتر خس خس سینه ام را خفه میکند !

تصمیمم را گرفته ام...دستهای باد را از پشت میبندم

چشمان خورشید را هم میگیرم...فقط تو میمانی...

تو هم...نه نمی خواهد.... تو چشمانت را باز نگه دار...

خوب نگاه کن...فقط اشکهایم را نبین...چون دیگر دستانی نیست

که از گونه پاکش کند...دیگر تو نخواهی بود...

خداحافظ تمام نا تمام ها...

خنجر را در سینه ام فرو میکنم...

اما...

اما نمیخواهم تو کشته شوی...!!!!

                                                            خط آخر :

میخواهم تو را بکشم اما...

چاقو را در سینه ی خود فرو میکنم...

                                             تو کشته خواهی شد یا من ؟!...