تبليغاتX
پسرک اینترنتی*رویـــای خیـــس

mydiva

مجید

mydiva

http://mydiva.blogfa.com

پسرک اینترنتی*رویـــای خیـــس

پسرک اینترنتی*رویـــای خیـــس

پسرک اینترنتی*رویـــای خیـــس

به سراغ من بيا،تو خودميداني که به تونياز دارم.
به سراغ من بياواشک واندوه راکه بر روي گونه ام مي لغزدراپاک کن،بيا وغبارتنهايي رااز قلبم بزداي.به سراغم بياتا در اين خانه غريب تنها نمانم ،چون خودت ميداني که درغربت جايي برايم نيست.
بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود.
اگرمن مردم دستهایم را بیرون بگذاریدتاهمه بفهمندبه آنچه میخواستم نرسیدم
اگرمن مردم مرا در تابوت سیاه رنگی بگذاریدتا همه بفهمند ناراحتم
اگرمن مردم قطعه یخی رادرتابوتم بگذاریدتا همه بفهمند به عشق یارم اشک می ریزم
اگرمن مردم چشمانم را باز بگذارید تاهمه بدانند چشم انتظار ماندم
اگرمن مردم مرا درتاریکی بگذارید تا تنهایی را حس کنم
اگر کسي را دوست داشته باشي ،نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني
دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش
بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن... واسه همینه که
دیونتم!

به کلبه ی کوچک من خوش امدی!

پسرک اینترنتی*رویـــای خیـــس

  » امروز  
  » پند امروز :

 

 

پسرک اینترنتی*رویـــای خیـــس

درباره وبلاگ



لينک دوستان


آمار و امکانات



تبليغات

تبليغات
محل تبليغ شما
كجايي دوست من!؟
موضوع: افکار پریشان من

سلام خوبين؟؟

همه مون جمله ي (خدا هميشه پيش ماست) رو شنيديم

همه مون شنيديم كه خدا بنده هاشو دوست داره

همه مون شنيديم كه خدا رحيمه،رحمانه و....

بيشتر اين چيزا هم واسه خيلي از ما ها اثبات شده ولي بعضي وقتا اين سوال واسم پيش مياد كه اگه خدا اين همه مهربونه،پس چرا بعضي از بنده هاش با بدبختي دارن زندگي ميكنن؟؟يعني خدا اونا رو دوست نداره؟؟يعني اونا بنده هاي خدا نيستن؟حتما بعضي هاتون ميخواين بگين كه اونا بنده هاي خوبي نيستن،چند نفر رو ميخواين مثال بزنم كه حتي نماز هاي يوميه شون رو بلد نيستن ولي پولشون از پارو بالا ميره (جان من شعارهاي هميشگي رو شما ديگه نگين كه نميدونم به ظاهر نگا نكن و از اين حرفا)

من كه تو حكمتش موندم،يعني خدا پيش ما هم هست؟

يعني ما رو هم دوست داره؟

يعني.............

نميدونم شايد تقدير بعضي ها هم اين جورياست

شايد تقدير ما هم اينه كه هميشه در حال امتحان دادن باشيم،ولي به خودت قسم از بس امتحان پس دادم مغزم ديگه هنگ كرده،ديگه نميكشه .

خيلي ها بهت ميگن خدا

خيلي ها ميگن بالاسري

خيلي ها ميگن الله

و خيلي چيزاي ديگه

ولي من بهت ميگم دوست قديمي

درسته كه من دوست بدي شدم ولي تو كه هميشه خوب ميموني،اگه وقت كردي پيش منم بيا،خيلي وقته گمت كردم،كجايي؟


پ.ن:فك نكنيد دارم كفر ميگما،اينا همه درد و دل من با دوستم بود

پ.ن:مرسي به خاطر دل داري هاي دفعه قبلتون

پ.ن:اگه خيلي چرت وپرت گفتم بهم حق بديد چون از ديروز عصر كه تو خونه حرفم شده تا الان هيچي نخوردم،دارم ميميرم از گشنگي



|+| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 | نوشته شده توسط مجید
دلم ميخواد داد بزنم...
موضوع: افکار پریشان من

  دلم ميخواد داد بزنم٬

دلم ميخواد داد بزنم و همه درد هامو بگم ولي نميشه٬

دلم ميخواد گريه كنم

دلم ميخواد گريه كنم و خودمو خالي كنم ولي نميشه٬

دلم ميخواد بخندم٬

ولي نه اصلا دلم نميخوادبخندم

يعني دلم نميتونه كه بخواد

يعني ديگه نميتونم الكي بخندم٬ انگار قانونش اينه كه هميشه بايد خنده رو اين لباي بي رنگم باشه٬هميشه بايد بخندي و بقيه رو بخندوني نميدونم شايد تقصير خودمه انقد خنده تقلبي رو اين لبام بوده كه همه ازم انتظار دارن هميشه بخندم.

ديگه نميدونن كه بابا منم دلم مي گيره٬منم بعضي وقتا ناراحت ميشم٬منم ميتونم مشكل داشته باشم٬ منم...........

ولي تا ميام بگم كه چرا حالم بده يهو لال ميشم مشكليه كه هميشه داشتم هيچ وقت نتونستم حرفم رو كامل بزنم هيچ وقت نتونستم اون چيزي كه تو دلمه رو به كسي بگم هيچ وقت نتونستم.

 هميشه تو حرف زدن كم آوردم هميشه حرف بقيه رو كامل گوش كردم ولي خودم نتونستم حرفم رو تا آخر بزنم٬هيچكس هم پيدا نشد كه منو بفهمه.

بازم دم شما رفقاي وبلاگي گرم كه حداقل به حرفام گوش ميكنيد بعضي وقتا دلم ميخواد دنياي واقعي مون هم مث اين دنياي مجازي باشه تو اين دنياي مجازي با اينكه هيچكس رو نميشناسي ولي ميشه به همه خيلي راحت اعتماد كرد ميشه به همه گفت دوست ميشه با همه درد و دل كرد ولي تو دنياي واقعي........

باز جاي شكرش باقيه اين دنياي مجازي و شماها رو پيدا كردم.

پ.ن:من تو همين صفحه مجازي با صداي بلند گريه ميكنم و داد ميزنم و ميگم:من نميخوام باشم

پ.ن:خدايا چرا بعضي از آدمات اينجورين!؟



|+| نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 | نوشته شده توسط مجید

هزار بار ازت متنفرم دختر ارباب!



روزهایی که من مجبورم ماشیناتونو بشورم و تو با این که در این مکان کاری نداری اما میای

اونجا بیشتر ازت متنفر می شم!

وقتی دخترای فامیلیتون میان تو باغ و اون همه جارو ول می کنین و مخصوصا میان دم اتاق که منو

به دخترای دیگه نشون بدی بیشتر ازت متنفر می شم٬!

هر وقت من و بابام و با هم می بینی و زود دروغکی به بابام می گی که مادرت گفته ماشینارو

بیشوره بیشتر ازت متنفر می شم!

وقتی خیلی کارهای زشت دیگه می کنی که منو تحقیر کنی بازم بیشتر ازت متنفر می شم!

خیلی دلم می خاد بدونم چرا هر دفعه که به من نزدیک می شی کاری می کنی که بیشتر ازت

متنفر بشم؟! چه لذتی می بری ؟! تنفر چه لذتی داره؟!

نمی دونم یه پسر فقیر چی میتونه به یه دختره ارباب بگه!

من یه پسر فقیر ! همیشه یه پسر فقیر بودم ! اما هیچوقت نخواستم که یه پسر فقیر باشم!

تو خودتی! اگرم دختر ارباب باشی بازم عالیه٬! چه خودت باشی چه دختر ارباب ! هر دو عالی ان

اما من خودم نیستم! پسری پدری فقیرم! ولی تو باید بیدونی که من خودمم!

مگه تو می دونیستی متولد می شی و می شی دختر ارباب؟!

این شانس تو بوده! منم یه روز متولد شدم و شدم پسر یه مرد فقیر ! اینم شانس من بوده!

این قالب هیچ کدوم قالب ما نیست! اگر دختر اربابی رو از تو بگیرن و فقیر بودن و از من آون

موقع معلوم می شه که هر کدوم چی هستیم ! اون موقع تو خودتی منم خودم !

اون موقع هست که روم می شه بهت بگم دوستت دارم.........



|+| نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 | نوشته شده توسط مجید
آن سوي پنجره...
موضوع: عاشقانه ها

آن سوي پنجره

                 نگاهها سراب است و اقيانوس دست ها ،پل هاي التماس و خواهش...

                                                         آن سوي پنجره

            مي توان محبت را رايگان بين آدمها تقسيم کرد، بدون هيچ گونه چشم داشتي..

                                                         آن سوي پنجره

هيچ لبي با لبخند غريبه نيست...

آن سوي پنجره

هيچ قلبي پوشالي نيست و هيچ دلي شکسته نمي شود...

آن سوي پنجره

فرياد آنقدر بي صداست که حرمت سکوت را نمي شکند...

 آن سوي پنجره

بهار آن قدر مهربان است که باغ را به دست پاييز نمي سپارد...

 


آن سوي پنجره

هر کس که گم کرده اي داشته باشد آن را در آينه مي يابد...

آن سوي پنجره

تلخي فاصله ها پر مي شود از شيريني ديدار...

آن سوي پنجره

گنجشک هاي ايوان خانه ي مادر بزرگ به فکر فرار نيستند...

آن سوي پنجره

در امتداد جاده ي بي کسي به سر منزل گاه عشق و تمنا مي توان رسيد.

آن سوي پنجره

مي شود پر گرفت،آري!پر گرفت تا اوج،تا بي نهايت...

آن سوي پنجره

مي شود در عشق شکست،در عشق خرد شد و در عشق جاودان شد.


به راستي آن سوي پنجره کجاست....؟؟؟



|+| نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 | نوشته شده توسط مجید

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ