تبليغاتX
پسرک اینترنتی*رویـــای خیـــس

mydiva

مجید

mydiva

http://mydiva.blogfa.com

پسرک اینترنتی*رویـــای خیـــس

پسرک اینترنتی*رویـــای خیـــس

پسرک اینترنتی*رویـــای خیـــس

به سراغ من بيا،تو خودميداني که به تونياز دارم.
به سراغ من بياواشک واندوه راکه بر روي گونه ام مي لغزدراپاک کن،بيا وغبارتنهايي رااز قلبم بزداي.به سراغم بياتا در اين خانه غريب تنها نمانم ،چون خودت ميداني که درغربت جايي برايم نيست.
بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود.
اگرمن مردم دستهایم را بیرون بگذاریدتاهمه بفهمندبه آنچه میخواستم نرسیدم
اگرمن مردم مرا در تابوت سیاه رنگی بگذاریدتا همه بفهمند ناراحتم
اگرمن مردم قطعه یخی رادرتابوتم بگذاریدتا همه بفهمند به عشق یارم اشک می ریزم
اگرمن مردم چشمانم را باز بگذارید تاهمه بدانند چشم انتظار ماندم
اگرمن مردم مرا درتاریکی بگذارید تا تنهایی را حس کنم
اگر کسي را دوست داشته باشي ،نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني
دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش
بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن... واسه همینه که
دیونتم!

به کلبه ی کوچک من خوش امدی!

پسرک اینترنتی*رویـــای خیـــس

  » امروز  
  » پند امروز :

 

 

پسرک اینترنتی*رویـــای خیـــس

درباره وبلاگ



لينک دوستان


آمار و امکانات



تبليغات

تبليغات
محل تبليغ شما
شب....
موضوع: افکار پریشان من


یه شیشه هوفنبرگ انار یه مگ ابسولوت توت فرنگی چند تا نخ سیگار نعنایی تنها زیر بارون  ۴ صبح آسمون شلاقش و میکوبه به صورتت اشک میریزه پا میکوبه غوغا میکنه تو میشینی رو تراس تکیه میدی به دیوار به قطره ها خیره میشی که با تغییر جهت باد خیست میکنه از طراوتش غرقی تو جنگل تاریک روبرو و به اون خفته فکر میکنی پشت دیوار  به آرامش شب به پنجره های تاریک همسایه ها

باز به بارون سیگار آخر رو خاموش میکنی تلوتلو میخوری گرمی لمسی چشمهات رو به زور باز نگه میداری خودت رو تو گرمای آغوشش غرق میکنی  و رهازیر گوشش زمزه میکنی میترسم چشمهاش و باز میکنه پیشونیتو میبوسه در آغوش میکشدت 

زیر بارون مست و تنها و خیس بودی حالا مست وباتو و...خوابت میبره....


|+| نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 | نوشته شده توسط مجید
یاد قلبت باشد...
موضوع: افکار پریشان من

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجابین آدمهایی , که همه سرد و

غریبند باتوتک و تنها به تو می اندیشدو کمی

دلش از دوری تو دلگیر است
 
یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمشبه رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است
 
زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره ,محو شادی و تبسم باشد
 

یاد قلبت باشدیک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد

یک نفر هست که با توتک و تنها , با توپر اندیشه و شعر است و شعور

پر احساس و خیال است و سرور

این بار , یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسدو دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امیدبه شب معجزه و آبی فردا برسی!



|+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 | نوشته شده توسط مجید
كجايي دوست من!؟
موضوع: افکار پریشان من

سلام خوبين؟؟

همه مون جمله ي (خدا هميشه پيش ماست) رو شنيديم

همه مون شنيديم كه خدا بنده هاشو دوست داره

همه مون شنيديم كه خدا رحيمه،رحمانه و....

بيشتر اين چيزا هم واسه خيلي از ما ها اثبات شده ولي بعضي وقتا اين سوال واسم پيش مياد كه اگه خدا اين همه مهربونه،پس چرا بعضي از بنده هاش با بدبختي دارن زندگي ميكنن؟؟يعني خدا اونا رو دوست نداره؟؟يعني اونا بنده هاي خدا نيستن؟حتما بعضي هاتون ميخواين بگين كه اونا بنده هاي خوبي نيستن،چند نفر رو ميخواين مثال بزنم كه حتي نماز هاي يوميه شون رو بلد نيستن ولي پولشون از پارو بالا ميره (جان من شعارهاي هميشگي رو شما ديگه نگين كه نميدونم به ظاهر نگا نكن و از اين حرفا)

من كه تو حكمتش موندم،يعني خدا پيش ما هم هست؟

يعني ما رو هم دوست داره؟

يعني.............

نميدونم شايد تقدير بعضي ها هم اين جورياست

شايد تقدير ما هم اينه كه هميشه در حال امتحان دادن باشيم،ولي به خودت قسم از بس امتحان پس دادم مغزم ديگه هنگ كرده،ديگه نميكشه .

خيلي ها بهت ميگن خدا

خيلي ها ميگن بالاسري

خيلي ها ميگن الله

و خيلي چيزاي ديگه

ولي من بهت ميگم دوست قديمي

درسته كه من دوست بدي شدم ولي تو كه هميشه خوب ميموني،اگه وقت كردي پيش منم بيا،خيلي وقته گمت كردم،كجايي؟


پ.ن:فك نكنيد دارم كفر ميگما،اينا همه درد و دل من با دوستم بود

پ.ن:مرسي به خاطر دل داري هاي دفعه قبلتون

پ.ن:اگه خيلي چرت وپرت گفتم بهم حق بديد چون از ديروز عصر كه تو خونه حرفم شده تا الان هيچي نخوردم،دارم ميميرم از گشنگي



|+| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 | نوشته شده توسط مجید
دلم ميخواد داد بزنم...
موضوع: افکار پریشان من

  دلم ميخواد داد بزنم٬

دلم ميخواد داد بزنم و همه درد هامو بگم ولي نميشه٬

دلم ميخواد گريه كنم

دلم ميخواد گريه كنم و خودمو خالي كنم ولي نميشه٬

دلم ميخواد بخندم٬

ولي نه اصلا دلم نميخوادبخندم

يعني دلم نميتونه كه بخواد

يعني ديگه نميتونم الكي بخندم٬ انگار قانونش اينه كه هميشه بايد خنده رو اين لباي بي رنگم باشه٬هميشه بايد بخندي و بقيه رو بخندوني نميدونم شايد تقصير خودمه انقد خنده تقلبي رو اين لبام بوده كه همه ازم انتظار دارن هميشه بخندم.

ديگه نميدونن كه بابا منم دلم مي گيره٬منم بعضي وقتا ناراحت ميشم٬منم ميتونم مشكل داشته باشم٬ منم...........

ولي تا ميام بگم كه چرا حالم بده يهو لال ميشم مشكليه كه هميشه داشتم هيچ وقت نتونستم حرفم رو كامل بزنم هيچ وقت نتونستم اون چيزي كه تو دلمه رو به كسي بگم هيچ وقت نتونستم.

 هميشه تو حرف زدن كم آوردم هميشه حرف بقيه رو كامل گوش كردم ولي خودم نتونستم حرفم رو تا آخر بزنم٬هيچكس هم پيدا نشد كه منو بفهمه.

بازم دم شما رفقاي وبلاگي گرم كه حداقل به حرفام گوش ميكنيد بعضي وقتا دلم ميخواد دنياي واقعي مون هم مث اين دنياي مجازي باشه تو اين دنياي مجازي با اينكه هيچكس رو نميشناسي ولي ميشه به همه خيلي راحت اعتماد كرد ميشه به همه گفت دوست ميشه با همه درد و دل كرد ولي تو دنياي واقعي........

باز جاي شكرش باقيه اين دنياي مجازي و شماها رو پيدا كردم.

پ.ن:من تو همين صفحه مجازي با صداي بلند گريه ميكنم و داد ميزنم و ميگم:من نميخوام باشم

پ.ن:خدايا چرا بعضي از آدمات اينجورين!؟



|+| نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 | نوشته شده توسط مجید

هزار بار ازت متنفرم دختر ارباب!



روزهایی که من مجبورم ماشیناتونو بشورم و تو با این که در این مکان کاری نداری اما میای

اونجا بیشتر ازت متنفر می شم!

وقتی دخترای فامیلیتون میان تو باغ و اون همه جارو ول می کنین و مخصوصا میان دم اتاق که منو

به دخترای دیگه نشون بدی بیشتر ازت متنفر می شم٬!

هر وقت من و بابام و با هم می بینی و زود دروغکی به بابام می گی که مادرت گفته ماشینارو

بیشوره بیشتر ازت متنفر می شم!

وقتی خیلی کارهای زشت دیگه می کنی که منو تحقیر کنی بازم بیشتر ازت متنفر می شم!

خیلی دلم می خاد بدونم چرا هر دفعه که به من نزدیک می شی کاری می کنی که بیشتر ازت

متنفر بشم؟! چه لذتی می بری ؟! تنفر چه لذتی داره؟!

نمی دونم یه پسر فقیر چی میتونه به یه دختره ارباب بگه!

من یه پسر فقیر ! همیشه یه پسر فقیر بودم ! اما هیچوقت نخواستم که یه پسر فقیر باشم!

تو خودتی! اگرم دختر ارباب باشی بازم عالیه٬! چه خودت باشی چه دختر ارباب ! هر دو عالی ان

اما من خودم نیستم! پسری پدری فقیرم! ولی تو باید بیدونی که من خودمم!

مگه تو می دونیستی متولد می شی و می شی دختر ارباب؟!

این شانس تو بوده! منم یه روز متولد شدم و شدم پسر یه مرد فقیر ! اینم شانس من بوده!

این قالب هیچ کدوم قالب ما نیست! اگر دختر اربابی رو از تو بگیرن و فقیر بودن و از من آون

موقع معلوم می شه که هر کدوم چی هستیم ! اون موقع تو خودتی منم خودم !

اون موقع هست که روم می شه بهت بگم دوستت دارم.........



|+| نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 | نوشته شده توسط مجید
بهار وکلاف رنگي سرنوش
موضوع: افکار پریشان من

سرنوشت ما آدما يه کلاف رنگيه!!!!!
از همه رنگ .رنگش بسته به خود ما و اعمال ماست. چند تا فرشته ي مهربون اون بالا نشستند و با هر قدم ما و با هر حرکت ما مي بافند و ميبافند.
تا زندگي ما ميشود يک کلاف هزار رنگ.راستي کلاف دل تو چه رنگيه؟؟؟
کلاف زندگي بعضيا درست مثل خودشون مثل اعمالشون يک دست سفيد و پر از رنگهاي روشن.
شايد کلاف با دلشون ارتباط داره واما کلاف زندگي بعضيا هم سياه سياه.پر از رنگهاي تيره پر از اعمال نادرست که کلافشان را تيره و تيره تر ميکند.
 
هميشه ميشنويم که اي کاش سرنوشتاز سر مي نوشت.
زندگي دوباره دارد رنگ ميگيرد و دنيا دارد دوباره سبز ميشود .خدا دوباره دارد براي طبيعت گل ميفرستد و دوباره جهان جاني تازه ميگيرد.اين روزها همه ما ميتوانيم با بهار رنگين شويم.کاري کنيم که بافنده  هاي مهربان به امر خدا  کلاف اعمال  و سرنوشت و زندگي ما رو دوباره از نو ببافند. تا دوباره مثل طبيعت جان بگيريم تازه شويم و با نسيم  بهاري همسو شويم.
يلدا آمدو رفت و پسرک گل فروش کنار جاده ايستاده با دست گل هاي تازه.با يک گل از همين حالا از همين جا سرنوشتت را دوباره بباف .يادت باشه که تو کمتر از گلي نيستي که سرش را از زير اين همه خاک بالا ميآورد. تو هم امتحان کن.

تايستان تب کرد و بيمار شد پاييز از غم او رنگش پريد وزمستان از درد او پر شد ولي بهار باز هم جواني ميکند......



|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 | نوشته شده توسط مجید

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ