از نرسیدن ها ملول و از دیرها خسته و از انتظار بیزارم...
و تو انگار از آسمان هم بلندتر و بالاتری.
نگرانم و هر شب ٬نرسیدنت را گریه می کنم.
دلواپس می شوم وقتی که فکر می کنم نکند مرا جا بگذاری و من ثانیه
نرسیدنت را بشمارم.
کاش کمی نزدیکتر می شدی و فاصله را که خسته ام کرده٬کم می کردی.
مگذار فاصله ها بیش از این تو را گم کند و آمدنت را پیدا نکنم.
خسته ام ...
دوست دارم باران ببارد و بشوید دلتنگی مرا...






|
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 |
نوشته شده توسط مجید